تبليغاتX
قصه عشق

قصه عشق

یه کارت پستال عاشقانه و بسیار زیبا که از کار های آقا وحید هست. واقعا دستش درد نکنه. چه کرده.

اینم آدرس سایتش : کارت پستال درخواستی

حتما به این سایت سر بزنین طرح های قشنگی توش داره و میتونین کارت با هر نوشته ای که خواستین سفارش بدین

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:30  توسط عاشقی تنها  | 

یه کارت پستال عاشقانه و بسیار زیبا که از کار های آقا وحید هست. واقعا دستش درد نکنه. چه کرده.

اینم آدرس سایتش : کارت پستال درخواستی

حتما به این سایت سر بزنین طرح های قشنگی توش داره و میتونین کارت با هر نوشته ای که خواستین سفارش بدین

کارت پستال در خواستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:19  توسط عاشقی تنها  | 

من به دلیل شغل پدرم تو بازار خیلی اشنا داشتم تو همه زمینه ها.اونا توی محیط کارشون تلفنی خرید میکردن. منم با شگرد قیمت شکنی تونستم جای خودما محکم کنم. مثلا یه دستگاهی قیمت کرده بودن از خود نمایندگی 183000 تومن من خریدمش 168000 تومن و یسری از کارارا با کیفیت بالا تر ارائه میکردم. همینم باعث شد که ... طرفما بگیره. با هم میرفتیم برای بعضی از خریدا. خیلی بهش اعتماد داشتم . حس میکردم اونم اعتماد داره حتی جمعه با هم رفته بودیم سر کار چون من برای حسابداری رفته بودم اونجا و اون قبلا کار حسابداری اونجا را علاوه بر مدیریت به عهده داشت و قرار بود از اون به بعد من حسابدار اونجا باشم. اون روز رفته بودیم که به اصطلاح کارهارا تحویل بگیرم. فکر میکرد خیلی طول میکشه تا بتونه حالیه من کنه ولی بر خلاف تصور ... من همون روز همه چی را یاد گرفتم و از شنبه خودم شروع کردم . چند روزی گذشت درست شب نیمه شعبان بود که با هم رفته بودیم برای خرید به من زنگ زدن که مهمون داریم و کسی خونه نیست و من باید برم دنبال مهمونا. به خاطر ترافیک نتونستم به موقع خودما برسونم. رفتم خونه وگذشت نیمه شعبان چهارشنبه بود من پنجشنبه نرفتم سر کار و جمعه عصر ساعت 7و8 بود که دل درد گرفتم. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. تا 12 شب تحمل کردم ولی هی بیشتر و بیشتر می شد. رفتم بیمارستان دکتر کشیک گفت احتمالا آپاندیسه  یه مرفین زدن منم تا صبح راحت خوابیدم . صبح که بلند شدم دیدم هیچ دردی ندارم. گفتم آخ جون امروز خیلی کار دارم باید زود تر برم سر کار. چشمتون روز بد نبینه دکتر متخصص اومد بالا سرم گفت چته: گفتم دیشب دلم درد میکرده الانم خوبم میخوام برم. گفت کجا؟ گفتم سر کار. دست گذاشت رو شکمم فشار داد گفت درد میکنه گفتم نه یدفعه ول کرد ، دادم رفت بالا . گفت برو گفتم برم؟ گفت آره ولی اتاق عمل.تا اینا گفت گفتم گوشی منا بدین زنگ بزنم خبر بدم من نمیام. زنگ زدم به ...  حلالیت طلبیدم و خدافظی کردم. ساعت 9 صبح بود. رفتم اتاق عمل و ساعت 1.5 بود که به هوش اومدم. مامان باباما بالای سرم دیدم. باور نمیکنین ، اولین چیزی که گفتم این بود : گوشیما بدین میخوام زنگ بزنم. بابام گفت به کی گفتم به خانم ... بابام گفت چند بار زنگ زده نگرانت بوده. خیلی خوشحال بودم. گفتم چه عجب بالاخره یه نفر پیدا شد برا ی من دلواپس شه. زنگ زدم بابا و مامانم رفتن بیرون. خیلی باهاش حرف زدم ، خیلی. دلم براش تنگ شده بود. تو بیمارستان گفته بودن تا 24 ساعت نباید چیزی بخورم . داشتم از گشنگی و تشنگی میمردم. زنگ زدم ، خیلی ناراحت بود یکم باهاش حرف زدم و خوابیدم . صبح دکتر اومد بالای سرم و گفت که خانم دکتر فلانیو خانم ... خیلی سفارش کردن و من مرخصم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:36  توسط عاشقی تنها  | 

بسم الرب العشق

سلام .

براتون از اونجایی میگم که توی خونه موقعیت خوبی نداشتم . فقط یه چیز می خواستم .فقط یه چیز . . . . .  . کارقبلی را به خاطر این ول کردم که داشتم حمالی میکردم و آخر ماه هم یه دوزار اونم با کلی منت مینداختن کف دستم داشتن غرورما خورد میکردن.به همین دلیل دیگه نرفتم .

بیکار بودم . البته درس میخوندم . ولی بیکار بودم . توی خونه همش بحث داشتیم اونم سر من  و به خاطر من ، به همین دلیل توی خونه نمیموندم . همش از خونه میزدم بیرون. خانوادم فکر میکردن میرم دختر بازی ولی هرکی از دل خودش خبر داره . تا اینکه یکی از  آشناهامون برام یه کار پیدا کرد . مربوط به رشته ام هم بود. خیلی خوشحال بودم نه به خاطر پول و حقوقش بلکه به خاطر اینکه دیگه تو خونه نبودم .کارم توی یه محیط بود که همه پرسنلش زن بودن و طرف کار منم یه دختر 30 ساله به اسم ... بود . خوب روزا یه ساعت میرفتم اونجا و بر میگشتم. اونجا همه با هم صمیمی بودن در حدی که با اسم کوچیک هم دیگه را صدا می زدن حتی جلوی من که تازه وارد بودم . همین صمیمیت اونا باعث شد که من هم احساس راحتی بکنم . بعد از یه مدتی منم با اسم کوچیک اونا را صدا میزدم البته قبلش ازشون اجازه گرفتم . روزا میگذشت. قرار بود که تغییر مکان بدیم برای همین من و ... دنبال کارای راه اندازی محل جدید بودیم . خیلی روزا می شد که باهم توی ساختمون جدید تنها بودیم ولی به خداوندی خدا قسم که یه نظر نا پاک هم بهش نداشتم . چون مثل خواهر خودم میموند . اوایل باهاش حرف می زدم ، در مورد کارم ، در مورد خودم ، در مورد مشکلاتم . اونم مثل یه سنگ صبور فقط گوش میداد . منم همینا میخواستم . البته هیچوقت زیاده روی نمی کردم. هیچوقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:7  توسط عاشقی تنها  | 

سلام

سلام به همه اونایی که دارن این مطلبا میخونن یا گوش میدن

می خوام براتون داستان زندگیما بنویسم . البته یه بخشیشا.

مینویسم تا لا اقل یه عده بفهمن عشق یعنی چی و عاشق یعنی کی و اینکه عاشقا هیچوقت به عشقاشون نمی رسن.

بخونین تا بفهمین که درد یعنی چی. بخونین تا بفهمین که زندگی یعنی چی

راستی برای اینکه سرتونا درد نیارم و البته خودمم بیشتر سرگرم بشم داستانا براتون به چند بخش کوتاه تر تقسیم کردم و هر چند روز یکبار یه بخش میذارم. بانظرات خودتون کمکم کنید. ممنون که وقت میذارین و می خونین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:58  توسط عاشقی تنها  |